شام آخر
فرصتی است تا دوباره بنویسم که چقدر تنهایم ، و دلیل تنهایی ام کسی نیست جز خودم . دلم چه می خواهد ؟! نمی دانم . یک بغل بهار ؟! نه ! بهارها را تو بی معنا کرده ای با نبودنت . یک سفر به جزیره ای دوردست ؟! با آن آفتاب سوزان ؟! که قرار بود من باشم و تو ! تو باشی و من فقط ؟! همانجا که قرار بود ، از سوزش پوستم گلایه نکنم ! همانجا که قرار بود در نور خیره کننده خورشید تو را ببینم و به ناگاه بشناسم ! نه ! رویای جزیره را از من گرفتی ، بس که شکوه تقدیر و جدایی خواندی ! یک عشق بازی پر از آرامش ؟! نه! بس که همه عشق بازی ها را با رفتنت تلخ می کنی . با تو بودن ؟! نه ! بس که بودنت دلهره نبودنت را به ارمغان می آورد . دلم چه می خواهد ؟ سکوت . یک عالمه کتاب . قهوه . سیگار و تنهایی ؟! و کسی که بگوید آینده چه در پیش دارد ؟! نه ، آینده نه ! حتی فقط اگر کسی بگوید که گذشته چه در باطن داشت ؟ و از همه بازی های این روزگار برام پرده برداری می کرد . ای کاش کسی دست این شعبده باز را برایم رو میکرد . حتی اگر فقط راز یکی از شعبده ها را بهم می گفت . دلم چه می خواهد ؟ دلم خودم را ، فقط خودم را میخواهد . تنهایی و سکوت . سیگار و قهوه . یک قلم و یک کاغذ . و شجاعتی تا .... من بهار را دوست ندارم.... من بهار را دوست ندارم.... من بهار را دوست ندارم... بعضی چیزها را حتی ، اینجا هم نمی خواهم بنویسم . مثل علت لحظه ای که سرت رو روی میز گذاشتی . مثل زمانی که یک دفعه خون توی چشات دوید . مثل لحظه ای که لبهات لرزید... اینجوری بود که فهمیدم وقتی گفتی یه رام کننده خوب ، هیچ وقت نگران سرکشی اسبش نیست ، فقط داشتی دهن کجی میکردی به تقدیر. نگران تقدیر نباش ، من بهش اعتقادی ندارم این روزها.... هر چند در خیال ، ولی نشسته ای روبه رویم و خیره نگاهم می کنی . هیچ خیالی نمی تواند اینقدر واقعی باشد اگر تو هم در همان خیال نباشی... صدایت توی گوشم می پیچد : بذار نگات کنم ، چقدر بزرگ شدی! مالیخولیای عجیبی تو رنج دادن من داری . و اینکه زود و در جوانی خواهی مرد . میگی :" وقتی مردم می یای سر خاکم؟!" می گم :" مزخرف نگو." میگی :" می یای؟!" می گم :" بهش اعتقادی ندارم . تا حالا اینکار رو نکردم." میگی :" ازت می خوام بیای." میخوام جیغ بزنم . می خوام گریه کنم . می خوام همیشه وجود داشته باشی . گو اینکه این امکان نداره . گو اینکه یه روزی همه ما می میریم و این تلخ ترین قصه زندگی آدمیه . من تحمل غم از دست دادن هیچ عزیزی رو ندارم . وای که چقدر رنج بهم میدی با این حرفات. تاوان کدوم گناه رو دارم پس میدم ؟! اشکها هم دیگه درمون نیستند . چرا غم من رو فقط کسی می فهمه که کاری از دستش بر نمی یاد ؟ من تا کی محکومم ؟ مثل برق گذشت . الان سی و دو سال و هفت ماه از عمرم میگذره . چرا کالای به این گرون قیمتی رو به این راحتی به کسی به امانت سپردم که قدرش رو نمی دونست . چرا نفهمیدم که فقط امانت داری یک نفر ، شرط این نیست که بهش امانت بسپاری ، بلکه باید فرد امانت دار ، بهای امانت رو بدونه . ای کاش اینقدر دوستم نداشت . ای کاش اینقدر بهم وابسته نبود . ای کاش غیر از من ، توی این دنیا کسی رو داشت . ای کاش یه غلطی میکرد تا با خیال راحت پا رو همه چیز میذاشتم و می رفتم خودم رو یه گوشه ای گم و گور میکردم. ای کاش فقط می مردم . ای کاش تموم بشه این زندگی تخمی من . نمی خوام کسی دوستم داشته باشه . نمی خوام کسی رو دوست داشته باشم... چرا نیستی ؟! چقدر بهت احتیاج دارم . تویی که فقط تو میدونی دردم چیه ؟ به آغوشت احتیاج دارم . به امنیت بازوانت محتاجم . تویی که بدون اینکه من بخوام یا تلاشی کنم جزء جزء وجودم رو کاویدی و شناختی و خوندی و بعد گفتی که می پرستمت . زنی که می پرستی ، امشب بهت احتیاج داره . زنی که حسرتش رو می خوری ، امشب در حسرت اینه که کنارش باشی تا فقط درکش کنی . تا همین که اشکهاش رو دیدی ، بفهمی که چه مرگشه ! این چه رسمیه آخه ؟ خدایا چرا اینقدر بی انصافی ؟! اونی که کنارمه ، از درکم ناتوانه . اونی که درکم می کنه ، از در کنارم بودن ناتوانه ! همیشه یه پای همه قضایا باید بلنگه ! گفتی همیشه کنارتم . گفتی به من تکیه کن . گفتی هر وقت بهم احتیاج داشتی کافیه که تو آینه به خودت نیگا کنی . بعد من رو می بینی که پشتت ایستادم . کافیه برگردی و خودت رو بندازی تو آغوش من ... من با لبخند تلخی به حرفات گوش میدادم . و فقط می گفتم مرسی . میدونی چرا ؟! چون تو عاشقی و رویایی . من وامونده ام و واقع گرا! چه زیباست وقتی ، بعد از اینکه در آغوش کسی بودی که همه وجودت را به او پیشکش کرده ای ، دقیقا بعد از اینکه گرم بوسیدی اش و گرم بوسیدتت، بعد از اینکه تپشهای قلبت را شنید و تپشهای قلبش را شنیدی ،درست بعد از اینکه التهاب دوست داشتنت و دوست داشتنش را در آغوش یکدیگر به آرامش تبدیل کرده اید ، بعد از اینکه آخرین بوسه را طولانی رد و بدل کردید ، برای آخرین نگاه صورت یکدیگر را در دست گرفتید و به یکدیگر خیره شدید ، وقتی برای رفتن پشت به او اولین گام را برداشتی ، دستهای نیرومندش را حلقه کند و تو را محکم به سمت خود بکشد و دوباره داستان بالا را تکرار کند . برف می بارید . هوا سرد بود و من مثل همیشه ، گوله شده کنار بخاری . فکر نمی کردم با برف بیایی ! بهار آمده . بهار که می آید ، هوایی می شوم . سرکش می شوم . درست مثل مادیانی که هوای جفت گیری به سرش میزند . تو هی می خواهی مهارم کنی . می گویی :" از پس اَت بر می آیم ، من سوارکار ماهری هستم ." من به دانه ای که در زمستان ، زیر خاک انرژی می گرفت تا در بهار سبز شود ، فکر می کنم. مادیان سرکشی هستم اما از له کردن گیاهان متنفرم . بعضی از آدمها به دنبال بهانه ای برای عشق ورزیدن هستند ، بعضی دیگر ، اقل ترین بهانه ها را هم از دست میدهند !! روزگار عجیبی است ! کسانی بهت عشق می ورزند که هرگز نیم نگاهی به آنان نکرده ای . و کسانی عشق ورزیدن به تو را فراموش کرده اند ، که تو همه چیزت را به پای آنان ریخته ای . کسانی روحت را می شناسند و به آن احترام میگذارند که تو هرگز سعی در شناساندن خودت به آنها نداشته ای . و کسانی روحت را نادیده می گیرند که تو همه تلاشی برای شناساندن خودت کرده ای . کسانی تو را تماما برای خودشان می خواهند که تو هرگز ذره ای از وجودت را به آنها پیشکش نکرده ای . و کسانی تو را نادیده می گیرند که تو همه وجودت را به پای آنها ریخته ای . روزگار عجیبی است . یکی حرف میزند . یکی نمی تواند حرف بزند ، ایمیل میزند . یکی دنبال بهانه ای است تا بهت زنگ بزند . یکی آرزوی یک لحظه دیدنت را دارد . یکی آرزوی یک لحظه صدات را دارد . یکی آرزوی یک لحظه نگات را دارد . و تو در میان این همه ، کسی را می بینی که رو به رویت نشسته . کسی که اگر فقط و فقط یکبار ، مثل این همه دیگران بود ، امروز تو اینگونه به لک نمی نشستی . امروز اینگونه عشق دیگران به چشمت نمی آمد .کسی که همه عشقت را به پایش ریختی ، با همه ادعای دوست داشتنت ، هرگز برای شاد کردنت ، برای احساست ، برای غمت ، کاری نکرد . اینقدر به روحت بی توجهی کرد که تو به این نتیجه رسیدی ، همه تلاشهایش برای حفظ تو ، نه بخاطر تو ، که بخاطر نیاز خودش به داشتنت است ! چه غم بزرگی ! چه غم بزرگی که احساس کنی که تا فقط سرویس می دهی و مفید هستی ، تو را می خواهند ! *** می گویی : تو را تحسین می کنم ! نگاهت می کنم . چشمهایت برق میزند . و دوباره تکرار می کنی :" رفتارت را تحسین می کنم . با جربزه و توانمند هستی !" به جای اینکه خوشحال شوم . غمی همه وجودم را در برمیگیرد . خیلی ها به دلایل مختلفی این حرف را به من زدند . ولی چرا فقط او نه ! چرا فقط او هرگز مرا تحسین نکرد . نه شجاعتم را . نه حمایت هایم را . نه عشقم را . نه صبوری هایم را . نه همراهی هایم را! ای کاش فقط یکبار ،بی هیچ تشریفاتی مرا می بوسید و می گفت : "عزیزم ممنونم ." یکبار ، فقط یکبار ، بعد از روزهایی که در همه سختی ها کنارش بودم و جنگیدم و تلاش کردم ، بی هیچ تشریفاتی مرا می بوسید و می گفت :" شجاعتت را تحسین می کنم . مقاومتت را تحسین می کنم . " زن بی تاب بود. بی تاب بی تاب . آیا کسی می فهمید؟ آیا هر یک از این رئوس خواهند فهمید ؟ برای اولین بار سه مرد کنار هم و با هم در کنار زن بودند : مردی که وجود زن را می خواست ، کسی که بی زن ادامه ای نداشت، مردی که عاشقانه و بی آنکه بداند چرا ، روح زن را می پرستید ، مردی که چشمان شرور و بی حیایش ، جسم زن را بی پروا تمنا میکرد. زن می ترسید . آیا هر یک از آن سه ، به حس دیگری پی خواهد برد؟ زن بی تاب بود . زن بارها و بارها هر سه را با هم و یکجا تمنا میکرد . آرزویی که برای اولین بار برآورده می شد . شب وقوع سه گانه تمنا به سر رسید . فردا مثل همیشه بود و تمام . زن همچنان در حسرت این سه گانه ولی در وجود یک نفر سوخت!
| Design By : Night Skin |

