شام آخر
بعضی چیزها را حتی ، اینجا هم نمی خواهم بنویسم . مثل علت لحظه ای که سرت رو روی میز گذاشتی . مثل زمانی که یک دفعه خون توی چشات دوید . مثل لحظه ای که لبهات لرزید... اینجوری بود که فهمیدم وقتی گفتی یه رام کننده خوب ، هیچ وقت نگران سرکشی اسبش نیست ، فقط داشتی دهن کجی میکردی به تقدیر. نگران تقدیر نباش ، من بهش اعتقادی ندارم این روزها.... هر چند در خیال ، ولی نشسته ای روبه رویم و خیره نگاهم می کنی . هیچ خیالی نمی تواند اینقدر واقعی باشد اگر تو هم در همان خیال نباشی... صدایت توی گوشم می پیچد : بذار نگات کنم ، چقدر بزرگ شدی! مالیخولیای عجیبی تو رنج دادن من داری . و اینکه زود و در جوانی خواهی مرد . میگی :" وقتی مردم می یای سر خاکم؟!" می گم :" مزخرف نگو." میگی :" می یای؟!" می گم :" بهش اعتقادی ندارم . تا حالا اینکار رو نکردم." میگی :" ازت می خوام بیای." میخوام جیغ بزنم . می خوام گریه کنم . می خوام همیشه وجود داشته باشی . گو اینکه این امکان نداره . گو اینکه یه روزی همه ما می میریم و این تلخ ترین قصه زندگی آدمیه . من تحمل غم از دست دادن هیچ عزیزی رو ندارم . وای که چقدر رنج بهم میدی با این حرفات. تاوان کدوم گناه رو دارم پس میدم ؟! اشکها هم دیگه درمون نیستند . چرا غم من رو فقط کسی می فهمه که کاری از دستش بر نمی یاد ؟ من تا کی محکومم ؟ مثل برق گذشت . الان سی و دو سال و هفت ماه از عمرم میگذره . چرا کالای به این گرون قیمتی رو به این راحتی به کسی به امانت سپردم که قدرش رو نمی دونست . چرا نفهمیدم که فقط امانت داری یک نفر ، شرط این نیست که بهش امانت بسپاری ، بلکه باید فرد امانت دار ، بهای امانت رو بدونه . ای کاش اینقدر دوستم نداشت . ای کاش اینقدر بهم وابسته نبود . ای کاش غیر از من ، توی این دنیا کسی رو داشت . ای کاش یه غلطی میکرد تا با خیال راحت پا رو همه چیز میذاشتم و می رفتم خودم رو یه گوشه ای گم و گور میکردم. ای کاش فقط می مردم . ای کاش تموم بشه این زندگی تخمی من . نمی خوام کسی دوستم داشته باشه . نمی خوام کسی رو دوست داشته باشم... چرا نیستی ؟! چقدر بهت احتیاج دارم . تویی که فقط تو میدونی دردم چیه ؟ به آغوشت احتیاج دارم . به امنیت بازوانت محتاجم . تویی که بدون اینکه من بخوام یا تلاشی کنم جزء جزء وجودم رو کاویدی و شناختی و خوندی و بعد گفتی که می پرستمت . زنی که می پرستی ، امشب بهت احتیاج داره . زنی که حسرتش رو می خوری ، امشب در حسرت اینه که کنارش باشی تا فقط درکش کنی . تا همین که اشکهاش رو دیدی ، بفهمی که چه مرگشه ! این چه رسمیه آخه ؟ خدایا چرا اینقدر بی انصافی ؟! اونی که کنارمه ، از درکم ناتوانه . اونی که درکم می کنه ، از در کنارم بودن ناتوانه ! همیشه یه پای همه قضایا باید بلنگه ! گفتی همیشه کنارتم . گفتی به من تکیه کن . گفتی هر وقت بهم احتیاج داشتی کافیه که تو آینه به خودت نیگا کنی . بعد من رو می بینی که پشتت ایستادم . کافیه برگردی و خودت رو بندازی تو آغوش من ... من با لبخند تلخی به حرفات گوش میدادم . و فقط می گفتم مرسی . میدونی چرا ؟! چون تو عاشقی و رویایی . من وامونده ام و واقع گرا! چه زیباست وقتی ، بعد از اینکه در آغوش کسی بودی که همه وجودت را به او پیشکش کرده ای ، دقیقا بعد از اینکه گرم بوسیدی اش و گرم بوسیدتت، بعد از اینکه تپشهای قلبت را شنید و تپشهای قلبش را شنیدی ،درست بعد از اینکه التهاب دوست داشتنت و دوست داشتنش را در آغوش یکدیگر به آرامش تبدیل کرده اید ، بعد از اینکه آخرین بوسه را طولانی رد و بدل کردید ، برای آخرین نگاه صورت یکدیگر را در دست گرفتید و به یکدیگر خیره شدید ، وقتی برای رفتن پشت به او اولین گام را برداشتی ، دستهای نیرومندش را حلقه کند و تو را محکم به سمت خود بکشد و دوباره داستان بالا را تکرار کند . برف می بارید . هوا سرد بود و من مثل همیشه ، گوله شده کنار بخاری . فکر نمی کردم با برف بیایی ! بهار آمده . بهار که می آید ، هوایی می شوم . سرکش می شوم . درست مثل مادیانی که هوای جفت گیری به سرش میزند . تو هی می خواهی مهارم کنی . می گویی :" از پس اَت بر می آیم ، من سوارکار ماهری هستم ." من به دانه ای که در زمستان ، زیر خاک انرژی می گرفت تا در بهار سبز شود ، فکر می کنم. مادیان سرکشی هستم اما از له کردن گیاهان متنفرم . بعضی از آدمها به دنبال بهانه ای برای عشق ورزیدن هستند ، بعضی دیگر ، اقل ترین بهانه ها را هم از دست میدهند !! روزگار عجیبی است ! کسانی بهت عشق می ورزند که هرگز نیم نگاهی به آنان نکرده ای . و کسانی عشق ورزیدن به تو را فراموش کرده اند ، که تو همه چیزت را به پای آنان ریخته ای . کسانی روحت را می شناسند و به آن احترام میگذارند که تو هرگز سعی در شناساندن خودت به آنها نداشته ای . و کسانی روحت را نادیده می گیرند که تو همه تلاشی برای شناساندن خودت کرده ای . کسانی تو را تماما برای خودشان می خواهند که تو هرگز ذره ای از وجودت را به آنها پیشکش نکرده ای . و کسانی تو را نادیده می گیرند که تو همه وجودت را به پای آنها ریخته ای . روزگار عجیبی است . یکی حرف میزند . یکی نمی تواند حرف بزند ، ایمیل میزند . یکی دنبال بهانه ای است تا بهت زنگ بزند . یکی آرزوی یک لحظه دیدنت را دارد . یکی آرزوی یک لحظه صدات را دارد . یکی آرزوی یک لحظه نگات را دارد . و تو در میان این همه ، کسی را می بینی که رو به رویت نشسته . کسی که اگر فقط و فقط یکبار ، مثل این همه دیگران بود ، امروز تو اینگونه به لک نمی نشستی . امروز اینگونه عشق دیگران به چشمت نمی آمد .کسی که همه عشقت را به پایش ریختی ، با همه ادعای دوست داشتنت ، هرگز برای شاد کردنت ، برای احساست ، برای غمت ، کاری نکرد . اینقدر به روحت بی توجهی کرد که تو به این نتیجه رسیدی ، همه تلاشهایش برای حفظ تو ، نه بخاطر تو ، که بخاطر نیاز خودش به داشتنت است ! چه غم بزرگی ! چه غم بزرگی که احساس کنی که تا فقط سرویس می دهی و مفید هستی ، تو را می خواهند ! *** می گویی : تو را تحسین می کنم ! نگاهت می کنم . چشمهایت برق میزند . و دوباره تکرار می کنی :" رفتارت را تحسین می کنم . با جربزه و توانمند هستی !" به جای اینکه خوشحال شوم . غمی همه وجودم را در برمیگیرد . خیلی ها به دلایل مختلفی این حرف را به من زدند . ولی چرا فقط او نه ! چرا فقط او هرگز مرا تحسین نکرد . نه شجاعتم را . نه حمایت هایم را . نه عشقم را . نه صبوری هایم را . نه همراهی هایم را! ای کاش فقط یکبار ،بی هیچ تشریفاتی مرا می بوسید و می گفت : "عزیزم ممنونم ." یکبار ، فقط یکبار ، بعد از روزهایی که در همه سختی ها کنارش بودم و جنگیدم و تلاش کردم ، بی هیچ تشریفاتی مرا می بوسید و می گفت :" شجاعتت را تحسین می کنم . مقاومتت را تحسین می کنم . " زن بی تاب بود. بی تاب بی تاب . آیا کسی می فهمید؟ آیا هر یک از این رئوس خواهند فهمید ؟ برای اولین بار سه مرد کنار هم و با هم در کنار زن بودند : مردی که وجود زن را می خواست ، کسی که بی زن ادامه ای نداشت، مردی که عاشقانه و بی آنکه بداند چرا ، روح زن را می پرستید ، مردی که چشمان شرور و بی حیایش ، جسم زن را بی پروا تمنا میکرد. زن می ترسید . آیا هر یک از آن سه ، به حس دیگری پی خواهد برد؟ زن بی تاب بود . زن بارها و بارها هر سه را با هم و یکجا تمنا میکرد . آرزویی که برای اولین بار برآورده می شد . شب وقوع سه گانه تمنا به سر رسید . فردا مثل همیشه بود و تمام . زن همچنان در حسرت این سه گانه ولی در وجود یک نفر سوخت! عدسی گفت با ماشی... به شعرهای پروین اعتصامی همیشه خندیدم! حتی با اینکه فهمیدم به زنی بی پروا به نام فروغ که درونش را - بی نگرانی از آنانکه نامشان آدمیان معاصرش بود – شعرگونه فریاد میزد، چه تهمتها و بهتانها و لیچارها حواله کرده اند . باز هم به عقلم نرسید که باید پروین اعتصامی را بخشید ! تا اینکه بیشتر و بیشتر رنج زن بودن را در جامعه ام حس کردم . رنجی که با فشار بر زخمهایی که خودشان بر تنم زدند ، بیشتر و بیشتر می شود. کلیپ" زلف بر باد مده" محسن نامجو رو می دیدم . او می خواند : می نخور با همه کس تا نخورم خون جگر... بازیگر زن هم عشوه گری و طنازی می کند. من به عشوه گری زن حسادت نمی کنم . من به آن اعتراضی هم ندارم. اینکه کسی برایش می خواند : زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ، برایم سکرآور نیست ... رنج من آن است که اگر روزی شیدا شوم ، نمی توانم فریاد بزنم : شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه و کسی نگوید زنیکه هرجایی! هم عاشق می شود و هم به کوه می زند! رنج من آن است که مرا آموختند که باید عاشقم باشند ! رنج من آن است که مرا آموختند که نجیب باشم . و نجیب بودن یعنی فراموشی همه خواسته های درون ! رنج من زن بودن نیست . رنج من مردانی هم که قربانی آموزشهای پیشین هستند ، نیستند! رنج من تویی . تو خواهر من . تو مادر من . تو دوست مونث من . که دردهای مرا تجربه کردی . ولی برای اینکه عاشقت باشند ، لب به سخن نگشودی . اگر سخن گفتی ، مرا محاکمه کردی تا عاشقانت به سرسپردگی برده ای چون تو احسنت گویند و پاداش گیری . رنج من تویی ای همجنس من ، که تن فروشی کردی . تن فروشی کردی به مردی که همسرت بود ولی عشقت نبود . تن فروشی کردی تا اجازه زندگی داشته بشی . تن فروشی کردی تا در امان همسرت باشی . ولی به آنانکه تن را تقدیم عشق کردند ، گفتی فا.حش ه ! فراموش کردی که کالای عشق گرانبهاتر از سقفی است که بر سر داری . تن فروشی کردی ! یادت باشد که تو تن فروشی کردی اگر به هر دلیلی غیر از نیاز جسمت و یا روحت ، همبستر شدی . چه با همسرت ! چه با معشوقت ! رنج من تویی ، که با نجابتت ، که با فراموشی غریزه ات ، اجازه میدهی مردان به دیگر زنان بگویند : فا.حش ه رنج من تویی که تعریف نجابت برایت فاصله است بین زن و مرد . تعریف نجابت برایت این است که قبل از انسان بودن فکر کنی زنی! نخندی ، چون زنی . ندوی ، چون زنی . فریاد نزنی ، چون زنی . بذله گویی نکنی ، چون زنی . اگر می رقصی ، قبل از آنکه بند بندبدنت را به موسیقی و لذت بی پروایی حاصل از موسیقی بسپاری ، به نجابت در رقص بیندیشی .و همیشه با دیدن هر مردی فکر کنی که تنها دلیل رابطه یک زن و مرد ، فقط و فقط یک مفهوم دارد . رنج من تویی که تعریف غریزه برایت ، فقط مادری است . تعریف غریزه فقط برایت زیبا بودن است . اینگونه هست که اگر زنی برای زیبایی اش بکوشد ، کسی او را متهم نمی کند ولی اگر بی پروا با مردی سخن بگوید ، زنی مشکل دار است . با منطق تو و مردانی که تو را می پسندن ، رابطه زن و مرد فقط یک مفهوم دارد . پس خواست زیبا بودن هم باید یک مفهوم داشته باشد . پس چرا محاکمه نمی شوی؟! کمی فکر کن تا ببینی چرا تو محاکمه نمی شوی ولی اگر زنی بی پروا سخن گوید محاکمه می شود . کمی فکر کن . فقط کمی... تو به آنچه که هستی ، مدیونی ! پی نوشت: دوستی از نوشته من این برداشت رو کرد که من می گم آدم نمی تونه عاشق همسرش باشه! البته چون به نکته جالبی اشاره کرد فهمیدم که من و اون نیمی ار عقایدمون مشابه هست . ایشون نوشت : گمان نمیکنم به کسی که"تن را تقدیم عشق کند" (البته عشق واقعی) بگویند فاحشه. فاحشه کسی است که تن را تقدیم هوس می کند و گاهی هم بر آن نام عشق میگذارد. برای همین فکر کردم که لابد من نتونستم منظورم رو درست برسونم . برای همین توضیح میدم که اصلا چی شد که من این پست رو نوشتم. از نظر من ، همبستری به هر قیمتی ، فا.حش ه گری است. گاهی بها نقدی است و گاهی غیر نقدی! توی انگلیس و چندی دیگه از کشورهای پیشرفته ، اگر مردی به زور بخواد با همسرش ٣ک٣ داشته باشه ، به عنوان متجاوز محاکمه می شه . من این رو می پسندم . به نظرم همبستری باید دلیلش فقط خودش باشه و نه چیز دیگه . بهترین حالتش هم اینه که آدم همسری داشته باشه که عشق دو طرفه بهم داشته باشن. و البته که اگر چنین نباشه ، در هر صورت اگر بهایی رد و بدل نشه و خواست دو طرفه باشه ، هر اسمی می تونه داشته باشه ( مثلا هوس بازی)، غیر از فا.حش ه گری. آدم می تونه تنش رو تقدیم به عشقش هم بکنه ، ولی توی این تقدیم چیزی طلب نکنه . مثلا عشق بیشتر! اما چی شد که من این رو نوشتم . به نظرم در فرهنگ ما یکی از اصلی ترین معظلاتی که وجود داره ،نگرش جنسیتی هست که برای زنها محرومیتها و مشکلات بسیاری رو به همراه داشته . در فرهنگ ما ٣ک٣ حق مرد هست . به هر قیمتی ! ولی زن حق کمترین چیزها رو نداره ! و فکر می کنم که اگر زنها روش شون رو در مقابل این مساله تغییر بدن ، یواش یواش مردها هم متوجه خیلی چیزها می شن . از نظر مردها ، ما زنها بهشون احتیاج داریم و اونها هم از این حس احتیاج لذت می برن و احساس فرد اول بودن بهشون دست میده ( کتاب جنس دوم اثر سیمون دوبوار). برای همین ناخوداگاه با رفتارشون ما رو تشویق می کنن که اونجور که اونها می خوان باشیم . یعنی پاداش میدن و تنبیه می کنن . البته منظورم از تنبیه و پاداش ، یک روش هست ! روشی ناخودآگاه . من ٢ سال خارج از کشور با یک گروه ایرانی کار کردم . همه مردان ایرانی اونجا نه قانونی و نه ثبت شده ، ولی در اذهان دیگران حق داشتن که مشکلات جنسی شون رو حل کنن . شاید دیگران که ادعا می کردن چنین کاری نمی کنن، ظاهرا نمی پسندیدن! ولی کسی به این مردان اعتراض هم نمی کرد! چون مرد بودن دیگه!!!! مرد!!!!! و نشونه مردانگی هم که گفتن نداره. ولی من که بنا به روحیه آزاد و مستقلم ، و بنا به روحیه گرم و اجتماعی ام ، با اینکه سالهاست که دارم تو جمع مردونه کار می کنم ، محکوم به این هستم که با هیچ مردی تو محیط کارم ارتباط دوستانه برقرار نکنم . حتی در حضور همسرم!!! در جمع مردها نایستم و با آنها هم صحبت و هم خنده نشم ! حتی در حضور همسرم ! یهنی تنها زن گروه ، باید ساعتها منزوی باشه و رابطه دوستانه به این دلیل که سایرین مرد هستن براش حرامه ! باید وقتی مردها دارن راجع به مساله ای حرف میزنن و گپ می رنن ، خناق بگیره . باید اصلا لال بشه . باید اصلا لال بمیره !اون هم کسی مثل من که انسان بودن فقط برام مهمه ! من عین سالهای کاری ام با همسرم همکار بودم من و همسرم غیر از عشق دو طرفه ، اعتماد دوطرفه بهم داریم .دوستان من و همسرم مشترک هستن . همسرم به دوستی من با دوستان مرد مشترک و غیر مشترک اعتراضی نداره ، ولی چه رنجی بهت دست میده وقتی بشنوی که عده ای می گن : "فلانی خیلی رابطه راحت و آزادی با مردها داره ! مادام با مردها می گه و می خنده . انگار داره ل ا س می زنه ! " این حرف رو از زبون مردهایی هم بشنوی که به ظاهر عقب مونده هم نیستن . یعنی اهل مهمونی و موسیقی و رقص و ... و به دیگر مردان هم هرگز اعتراض نمی کنن. می خوام عق بزنم از این همه هرزگی ذهن این آدمها . می خوام بالا بیارم رو همه دنیا ! و دردم از اینه که این حرفها رو از دهن بعضی ازمردها بشنوی ! و اینجاست که به جای اینکه این مردها رو متهم اصلی بدونم ، همه زنانی رو متهم می کنم که به بردگی تن دادن ! برای گرفتن پاداش فراموش کردن که قبل از اینکه زن باشن ، انسان هستن . من بخاطر اینکه این ذهنهای هرزه ، با تایید نجابت من ، به من پاداش بدن و با نگاه تحسین آمیزشون ، من رو تشویق کنن که به قول اونها نجیب باشم ، تن به انزوا نمی دم و با همه انسانهایی که ارزش دوستی دارن ، دوست می شم . من نیاز به گرفتن تایید این افراد ندارم و ای کاش همه زنها همین طور باشن. چرا نیاز به تایید دیگران ؟! اگر شماها با من همراه نمی شید اشکالی نداره ولی من هر جا که دلم خواست می خندم ، قهقه میزنم که این دنیا و این لحظه ها مال منه . با چارچوب ذهنی هیچکس ، لحظه هام رو نمی فروشم و به دیگران اهداش نمی کنم . من هر وقت دلم خواست شوخی می کنم . می دوم . میرقصم . من می رقصم . اینقدر که بندبند وجودم به نوبت با همه ارتعاشهای موجود در طبیعت هم فرکانس بشه ! می رقصم . می چرخم . و ذهنهای هرزه هم با فکر کردن به بدی رفتار من و حرف زدن از اون ، لحظه های زندگی شون رو مجانی به من میدن!
| Design By : Night Skin |

